من نمیتونم کنار پریسا باشم حتی نمیتونم صحبت کنم باهاش نه که نتونتم...نمیدونم چی بگم بهش...شبا خوابشو میبینم و میدونم چقدر غمگینه...از غمش غمگینم و کابوس میبینم...اما آیا هیچ جمله ای هست که بتونه پریسایی رو که تمام زندگیش باباش بود رو آروم کنه...نیست...واقعا نیست
برچسب:
نویسنده: کارن امینی
تاريخ: چهارشنبه
17 ارديبهشت
1399 ساعت: 4:14